تبلیغات
شعبده - شعر عاشقانه - اشک واپسین

 

 

اشک واپسین


بـه کــویت با دل شــاد آمـدم با چـشم تـر رفـتم

بـه دل امــید درمـان داشـتم درمـانده تـر رفـتم


تو کـوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین

به راه عــشـق اگر از پـا در افـتادم به سر رفـتم


نـیامد دامـن وصلت به دستم هـر چه کـوشـیدم

ز کــویت عاقبت با دامـنی خـونین جگر رفـتم


حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیـان آورده مـن بـودم کـه دنبال هــنر رفـتم 


ندانستم که تو کی آمدی ای دوست، کی رفتی

به من تا مژده آوردند من از خود به در رفـتم 


مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کـویت

بلی رفـتم ولی هر جا که رفـتم دربـدر رفــتم


به پایت ریختم اشکی و رفـتم در گذر از مـن

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم 


تو رشک آفتابی ، کی به دست ســایه می آیـی

دریـغا آخـر از کـوی تـو با غـم هـمسفر رفـتم 


هوشنگ ابتهاج ( سایه )





طبقه بندی: شعر عاشقانه،

تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1392 | 09:05 ق.ظ | نویسنده : مجید باقری | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.